خواب
شب بروی شیشه های تار
می نشست آرام چون خاکستری تبدار
باد نقش سایه ها را در حیاط خانه هر دم زیرو رو می کرد
پیچ نیلوفر چو دردی موج می زد بر
دیوار
در میان کاجها جادوگر مهتاب
با چراغ بی فروغش می خزید آرام
گویی که درگور ظلمت روح سرگردان خود را
جستجو می کرد
من خزیدم در دل بستر
خسته از تشویش و خاموشی
گفتم ای خواب ای سرانگشت کلید باغهای
سبز
چشمهایت برکه تاریک ماهی های آرامش
کولبارت را بر روی کودک گریان من بگشا
و ببر با خود مرا به سرزمین صورتی رنگ
پری ای فراموشی
+ نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 13:28  توسط solmaz
|
