تبليغاتX
پرنیان آرزو

پرنیان آرزو

روي قبــرم بنــويسيـــد کبــوتــر شــد و رفـت


زير باران غزلي خواند ، دلش تـــر شد و رفــت


چه تفاوت که چه خورده است غم دل يا سـم


آنقــدر غـــرق جنــون بود که پــر پـر شد و رفت


+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 10:45  توسط solmaz  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 9:38  توسط solmaz 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 12:45  توسط solmaz 

خوشا؟...

صدم غم است اما همدمی نیست

 

وگر یک همدمم باشد غمی نیست

 

هزاران رازم اندر سینه پژمرد

 

دریغا و دریغا! محرمی نیست

 

خمار آلودم  اما ساغری نه

 

سراپا ریشم  اما مرهمی نیست

 

گنه ناکرده بادافره کشیدن

 

خداداند که این درد کمی نیست

 

سیه چالی نصیبم شد چو بیژن

 

چه گویم با که گویم رستمی نیست

 

بمیر ای خشک لب ! در تشنه کامی

 

که این ابر سترون را نمی نیست

 

نصحیت ناپذیر و حرف نشنو

 

دلی دارم که بی محنت دمی نیست

 

خوشا بی دردی و شوریده رنگی

 

که گویا خوش تر از آن عالمی نیست

 

کم است «امید» اگر صدبار گویم

 

صدم غم هست اما همدمی نیست

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 9:37  توسط solmaz  | 

در میکده

در میکده ام،  چو من بسی اینجا هست .

 

می حاضر و من نبرده ام سویش دست

 

باید امشب ببوسم این ساقی را

 

اکنون گویم ،که نیستم بیخود ومست .

 

در میکده ام ،دگر کسی اینجا نیست .

 

و اندر جامم دگر نمی صهبا نیست .

 

مجروحم و مستم و عسس می بردم .

 

مردی ، مددی ، اهل دلی ،آیا نیست ؟  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 8:19  توسط solmaz  |