روي قبــرم بنــويسيـــد کبــوتــر شــد و رفـت
زير باران غزلي خواند ، دلش تـــر شد و رفــت
چه تفاوت که چه خورده است غم دل يا سـم
آنقــدر غـــرق جنــون بود که پــر پـر شد و رفت

روي قبــرم بنــويسيـــد کبــوتــر شــد و رفـت
زير باران غزلي خواند ، دلش تـــر شد و رفــت
چه تفاوت که چه خورده است غم دل يا سـم
آنقــدر غـــرق جنــون بود که پــر پـر شد و رفت

وگر یک همدمم باشد غمی نیست
هزاران رازم اندر سینه پژمرد
دریغا و دریغا! محرمی نیست
خمار آلودم اما ساغری نه
سراپا ریشم اما مرهمی نیست
گنه ناکرده بادافره کشیدن
خداداند که این درد کمی نیست
سیه چالی نصیبم شد چو بیژن
چه گویم با که گویم رستمی نیست
بمیر ای خشک لب ! در تشنه کامی
که این ابر سترون را نمی نیست
نصحیت ناپذیر و حرف نشنو
دلی دارم که بی محنت دمی نیست
خوشا بی دردی و شوریده رنگی
که گویا خوش تر از آن عالمی نیست
کم است «امید» اگر صدبار گویم
صدم غم هست اما همدمی نیست

می حاضر و من نبرده ام سویش دست
باید امشب ببوسم این ساقی را
اکنون گویم ،که نیستم بیخود ومست .
در میکده ام ،دگر کسی اینجا نیست .
و اندر جامم دگر نمی صهبا نیست .
مجروحم و مستم و عسس می بردم .
مردی ، مددی ، اهل دلی ،آیا نیست ؟
