لحظه دیدار
لحظه ديدار نزديك است .
باز من ديوانه ام، مستم .
باز مي لرزد، دلم، دستم .
باز گويي در جهان ديگري هستم .
هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ !
هاي ! نپريشي صفاي زلفم را، دست!
آبرويم را نريزي، دل !
- اي نخورده مست -
لحظه ديدار نزديك است .
گلایه
يا رب اين دنيا برايم جز سيه شامــــی نـبود لحظه ای نگذشت بر مــا كه اندرآن دامی نبود
درغم عشق حَبيبی جان مــا يك عمرسوخت غصـۀ دلتنـگيم را هيــــــــــچ فرجـامــی نبـــود
گفـت دل ، آرام گيـرم عـاقـبت در پيش يــــار لـيك گشتم در جهـــــــــان يار دل آرامــی نبود
بـعـد عمـــری انتظار و چشم بر در دوختـن قاصـــدی آمد كه مـــا را هيـچ پيغامــــی نبـود
هركه آمد ساغری از دست ساقی نوش كرد اندر ايـــن ميخانۀ دنيــــــــا مَــرا جــامـــی نبود
چون غلامی عمر خود درخدمت ياران زديم گـــرچه جُـــــز نامـردميهـا هيچ انعامــی نبـود
عمرمـا چون شام تاريكی به سختيها گذشت كان سيه شب را الــــــــی روز ابد بامــی نبود
گر چه از هر سو شعاع نور تـو تابيده بود ليك اين تاريك دل را هيـــــــــــــچ الهامی نبود
كاش مي شد ناگهان سوی تو بال و پَركشيد چون كه مرغ عشق ما راهيچ كس حامی نبود
با تشکر از مهدی امیری عزیز

دريچه باز قفس بر تازگي باغ ها سر انگيز است.
اما، از جنبش رسته است.
وسوسه چمن ها بيهوده است.
ميان پرنده و پرواز، فراموشي بال و پر است.
در چشم پرنده قطره بينايي است:
ساقه به بالا مي رود. ميوه فرو مي افتد. دگرگوني غمناك است.
نور، آلودگي است. نوسان، آلودگي است. رفتن، آلودگي.
پرنده در خواب بال و پرش تنها مانده است.
چشمانش پرتو ميوه ها را مي راند.
سرودش بر زير و بم شاخه ها پيشي گرفته است.
سرشاري اش قفس را مي لرزاند.
نسيم، هوا را مي شكند: دريچه قفس بي تاب است.


