تبليغاتX
پرنیان آرزو

پرنیان آرزو

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 12:5  توسط solmaz 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 11:35  توسط solmaz 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 11:33  توسط solmaz  | 

شنیدم که چون قوی زیبا بمیــــرد

 

فـریبنــــــده زاد و فریبـــا بمیـرد

 

شب مرگ تنها نشنید که موجــــــی

 

رود گوشــه ای دور و تنهــا بمیـرد

 

در آن گوشه چندان غزل می سراید

 

که خود درمیان غــزل ها بمیــرد

 

گروهی بر آننـد کایـن مرغ زیبــا

 

کجا عاشقــی کــرد ، آنجا بمیــرد

 

شب مرگ که از بیم ، آنجا شتــــــابد

 

که از مرگ غافل شـــود تا بمیــــرد

 

من ایـن  نکته گیرم کـه بــاور نکــــردم

 

ندیـدم که قویی به صحرا بمیـــــــرد

 

چــو روزی از آغوش دریــا بـرآید

 

شبــی هم در آغــوش دریا بمیــرد

 

تو دریای من بودی ، آغوش وا کـن

 

که می خواهد ایـن قـوی زیبا بمیرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 13:8  توسط solmaz  | 

ميان لحظه و خاك، ساقه گرانبار هراسي نيست.

همراه! ما به ابديت گلها پيوسته ايم.

تابش چشمانت را به ريگ و ستاره سپار:

تراوش رمزي در شيار تماشا نيست.

نه در اين خاك رس نشانه ترس

و نه بر لاجورد بالا نقش شگفت.

در صداي پرنده فروشو.

اضطراب بال و پري سيماي ترا سايه نمي كند.

در پرواز عقاب

تصويرورطه نمي افتد.

سياهي خاري ميان چشم و تماشا نمي گذرد.

و فراتر:

ميان خوشه و خورشيد

نهيب داس از هم دريد.

ميان لبخند و لب

خنجر زمان درهم شكست.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 9:10  توسط solmaz  |