تبليغاتX
پرنیان آرزو

پرنیان آرزو

اي بر سر بالينم، افسانه سرا دريا !

افسانه عمري تو، باري به سرآ دريا .

***

اي اشك شبانگاهت، آئينه صد اندوه،

وي ناله شبگيرت، آهنگ عزا دريا .

***

با كوكبه خورشيد، در پاي تو مي ميرم

بردار به بالينم ، دستي به دعا دريا !

***

امواج تو، نعشم را افكنده درين ساحل،

درياب مرا، دريا؛ درياب مرا، دريا .

***

ز آن گمشدگان آخر با من سخني سر كن،

تا همچو شفق بارم خون از مژه ها دريا .

***

چون من همه آشوبي، در فتنه اين توفان،

اي هستي ما يكسر آشوب و بلا دريا !

***

با زمزمه باران در پيش تو مي گريم،

چون چنگ هزار آوا پر شور و نوا دريا !

***

تنهائي و تاريكي آغاز كدورت هاست،

خوش وقت سحر خيزان و آن صبح و صفا دريا .

***

بردار و ببر دريا، اين پيكر بي جان را

بر سينه گردابي بسپار و بيا دريا .

***

تو، مادر بي خوابي. من كودك بي آرام

لالائي خود سر كن از بهر خدا دريا .

***

دور از خس وخاكم كن، موجي زن و پاكم كن

وين قصه مگو با كس، كي بود و كجا ؟ دريا !

***

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 9:33  توسط solmaz  | 

بهار می رسد ، اما ز گل نشانش نیست

 

نسیم ، رقص گل آویز گل فشانش نیست

 

دلم به گریه خونین ابر می سوزد

 

که باغ خنده به گلبرگ ارغوانش نیست

 

چمن بهشت کلاغان و بلبلان خاموش

 

بهار نیست به باغی که باغبانش نیست

 

چه گرفته هوایی چه فشرده شبی

 

که یک ستاره لرزان در آسمانش نیست

 

کبوتری که درین آسمان گشاید بال

 

دگر امید رسیدن به آشیانش نیست

 

ستاره نیز به تنهائیش گمان نبرد

 

کسی که همنفسش هست و همزبانش نیست

 

جهان به جان من آنگونه سردمهری کرد

 

که در بهار وخزان کار با جهانش نیست

 

ز یک ترانه به خود رنگ جاودان نزند

 

دلی که چون دل من رنج جاودانش نیست

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 9:19  توسط solmaz  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 13:10  توسط solmaz 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 9:42  توسط solmaz  | 

شب چون در پی دلدار دلم می گشتم

کار دل بود که من مست نگاهت گشتم

قاصدان گویند در اینجا خبری از عشق نیست

کاش می دانستند که آنشب من خرابت گشتم

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 9:36  توسط solmaz  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 10:26  توسط solmaz  | 

در گذشت پرشتاب لحظه های سرد

چشمهای وحشی تو در سکوت خویش

گرد من دیوار می سازد

می گریزم از تو در بیراهه های راه

تا ببینم دشتها را در غبار ماه

تا بشویم تن به آب چشمه های نور

در مه رنگین صبح گرم تابستان

پرکنم دامان ز سوسن های صحرایی

بشنوم بانگ خروسان را زبام کلبه دهقان

می گریزم از تو تا در دامن صحرا

سخت بفشارم به روی سبزه ها پا را

یا بنوشم شبنم سرد علفها را

می گریزم از تو تا در ساحلی متروک

از فراز صخره های گمشده در ابر تاریکی

بنگرم رقص دوارانگیز طوفانهای دریا را

در غروبی دور

چون کبوترهای وحشی زیر پر گیرم

دشتها را ، کوه ها را ، آسمانها را

بشنوم از لابلای بوته های خشک

نغمه های شادی مرغان صحرا را

می گریزم از تو تا دور از تو بگشایم

راه شهر آرزوها را

ودرون شهر ...

قفل سنگین طلائی قصر رویا را

لیک چشمان تو با فریاد خاموشش

راهها را درنگاهم تار می سازد

همچنان در ظلمت رازش

گرد من دیوار می سازد

عاقبت یکروز...

می گریزم از فسون دیده تردید

می تراوم همچو عطری از گل رنگین رویاها

می خزم در موج گیسوی نسیم شب

می روم تا ساحل خورشید

در جهانی خفته در آرامشی جاوید

نرم می لغزم درون بستر ابری طلائی رنگ

پنجه های نور می ریزد بروی آسمان شاد

طرح بس آهنگ

من از آنجا سرخوش و آزاد

دیده می دوزم به دنیایی که چشم پرفسون تو

همچنان در ظلمت رازش

گرد آن دیوار می سازد

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت 14:2  توسط solmaz  | 

 

سالها دل طلب جام جم از ما می کرد

وانچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 13:4  توسط solmaz 

 

اینم عکس دختر دوست عزیزم آرزو خانم

امیدوارم تولد ۱۲۰سالگی آرمیتای زشت را ببینی

البته شوخی کردم این همه عمر می خوای چکار؟

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 10:31  توسط solmaz  | 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 10:21  توسط solmaz  |