
عید همگی مبارک
امیدوارم سال جدید برای همه سال سلامت ،
سال محبت ،سال وفا ، سال عشق
و سال خوبی ها باشه ![]()
![]()
![]()
چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند زمن
ور بگویم دل مگردان رو بگرداند زمن
روی رنگین را بهرکس می نماید همچو گل
وربگویم بازپوشان باز پوشاند زمن
چشم خود را گفتم آخر یک نظر سیرش ببین
گفت می خواهی مگر تا جوی خون راند زمن
او بخونم تشنه و من برلبش تا چون شوم
کام بستانم ازو یا داد بستاند زمن
گر چو فرهادم بتلخی جان برآید باک نیست
بس حکایتهای شیرین باز می ماند زمن
گر چو شمعش پیش میرم در غمم چو صبح
ور برنجم خاطر نازک برنجاند زمن
دوستان جان داده ام بهر دهانش بنگرید
کو بچیزی مختصر چون باز می ماند زمن
صبر کن حافظ که گر زین دست باشد درس عشق
خلق در هر گوشه ی افسانه ی خواند زمن

جادوی سکوت
من سکوت خویش را گم کرده ام
لاجرم در این هیاهو گم شدم
من که خود افسانه می پرداختم
عاقبت افسانه مردم شدم
ای سکوت ای مادر فریادها
سازجانم از تو پرآوازه بود
تا در آغوش تو راهی داشتم
چون شراب کهنه شعرم تازه بود
در پناهت برگ و بار من شکفت
تو مرا بردی به شهر یادها
من ندیدم خوشتر از جادوی تو
ای سکوت ای مادر فریادها
گم شدم در این هیاهو گم شدم
تو کجایی تا بگیری دادمن ؟
گر سکوت خویش را می داشتم
زندگی پر بود از فریاد من
ستاره گم شد و خورشید سر زد
پرستویی به بام خانه پر زد
در آن صبحم صفای آرزویی
شب اندیشه را رنگ سحر زد
پرستو باشم و از دام این خاک
گشایم پر به سوی بام افلاک
ز چشم انداز بی پایان گردون
در آویزم به دنیایی طربناک
پرستو باشم و از بام هستی
بخوانم نغمه های شوق و مستی
سرودی سرکنم با خاطری شاد
سرود عشق و آزادی پرستی
پرستو باشم از بامی به بامی
صفای صبح را گویم سلامی
بهاران را برم هر جا نویدی
جوانان را دهم هر سو پیامی
تو هم روزی اگر پرسی ز حالم
لب بامت زحال دل بنالم
و گر پروا کنم بر من نگیری
که می ترسم زنی سنگی به بالم
یا جز تو ، دگر غمی دارم ؟ نه
یا این همه زخمهای کاری که زدی
غیر از مهر تو مرهمی دارم ؟ نه


آب از دیار دریا
با مهر مادرانه
آهنگ خاک می کرد
بر گرد خاک می گشت
گرد ملال او را
از چهره پاک می کرد
از خاکیان ندانم
ساحل به او چه می گفت
کان موج نازپرورد
سر را به سنگ می زد
خود را هلاک می کرد
یک شاخه یاس عاطفه پیدا نمی شود
در صفحه ی دلم تو نوشتی صبور باش
قلبم غبار دارد و معنا نمی شود
دریای تو پناه نگاه شکسته است
هر دل که مثل قلب تو دریا نمی شود
می خواستم بچینم از آن سوی دل گلی
اما بدون تو که گلی وا نمی شود
دردی ست انتظار که درمان آن تویی
این درد تلخ بی تو مداوا نمی شود
یا رب از ابر هدایت برسان بارانی
پیشتر زانکه چو گردی زمیان برخیزم
به کجا چنین شتابان
گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زین جا هوس سفر نداری ؟
زغبار این بیابان
همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم
به کجا چنین شتابان
به هر آن کجا که باشد بجز این سرا سرایم
سفرت بخیر اما
تو ودوستی خدا را
چون از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را
برجای بدکاری چون من یکدم نکوکاری کند
اول ببانگ نای ونی آرد بــدل پیغــام وی
وانگه به یک پیمانه می بامن وفاداری کند
پشت دریاها شهری است
قایقی باید ساخت






